على اكبر دهخدا
1031
امثال و حكم ( فارسى )
شمر جلودارش نميشود . نهايت از اين پيش آمد شادان است . شمر يافهتر زندگانى تو آن * كه نكنى نكوئى و دارى توان . اسدى . شمس را در روشنائى كس نكرده است امتحان * ( امتحان كردن نبايد در جوانمردى ترا . . . ) معزى . رجوع به : آزموده را . . . ، ) شود . شمشير جز برنگ نماند بگندنا * ( من جز به شخص نيستم آن قوم را نظير . . . ) سنائى . « 1 » رجوع به : زمرد و گيه سبز . . . ، شود . شمشير خطيب . صورتى بىمعنى . نمودى بىاثر . تمثل : بر آن گرى تو كه از صبر همچو تيغ خطيب * به پيش صاعقهء هجر تو سپر سازد . مجير بيلقانى . رجوع به : اندر كف خطيب . . . ، رجوع به : مثل شمشير خطيب ، شود . شمشير دورويه كار يكرويه كند * ( هر گه كه سمند عزم من پويه كند دشمن ز نهيب تيغ من مويه كند * اينجا برسول و نامه برنايد كار . . . ) سلطان شاه بن ايل ارسلان . شمشيرش بابر ميرسد . بسيار مقتدر و تواناست . شمشير صبح را نبود حاجت فسان * ( محتاج نيست طلعت زيباى تو بتاج . . . ) ظهير . شمشير قوى نيايد از بازوى سست * ( تدبير صواب از دل خوش بايد جست سرمايهء عافيت كفافست نخست . . . * يعنى ز دل شكسته تدبير درست . ) سعدى . شمشير كوتاه بدست دلاوران دراز گردد . ( و البته مترس و دلير باش كه . . . ) از قابوسنامه . شمشير مرتضى بجز از آهنى نبود * پشتى دين حق لقبش ذو الفقار كرد . ظهير . شمشير نيك ز آهن بد چون كند كسى * ناكس بتربيت نشود ا يحكيم كس . سعدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . شمشيريرا كه صيقل نزنند زنگ گيرد . شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد . * ( هيچت انديشه ز سوز دل ما نيست بلى . . . ) كمالى . شمع باشد هنر كه چون افروخت * زان يكى صد چراغ بتوان سوخت امير خسرو . شمع بيهوده دان تو در بر كور * لحن داود و مستمع چو ستور . سنائى . نظير : نبود زين شنيعتر بيداد * لحن داود و كر مادرزاد . سنائى .
--> ( 1 ) اين شعر در ديوان عبد الواسع جبلى نيز ديده شد .